ابزار رایگان وبلاگ

سوگند
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

تو خیالت راحت ..

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


                              سوگند, بهانه ای برای بودن

تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!


چهارشنبه 16 فروردین 1391

"دلتنگِ توام

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


"دلتنگِ توام
پشتِ پرچینِ اردی‌بهشت
منتظرت می‌مانم"

مَرغا
پسینِ ترانه و تیهو
عطرِ آب
عبور پروانه
پروانه از پَرَند،
همین و خلاص ... که بی‌حواس
خرابِ خوابِ تو می‌روم از گریه‌های بلند.


بلند
باد است که می‌وزد،
و راه، و چراغ، سَفر، ستاره، چَمْ ریحان،
و طعمِ چای، مزه‌ی ماه، چند حبه قند،
و گفت و لطفی ساده به سایه‌ی ایوان....................


مَرغا
عروسیِ آب و سنگریزه‌های خیس.
چشمه‌ها، چراغ‌ها، لچک‌ها وُ
اشاره‌های اَنیس.


مَرغا
دعای دوخته بر کتفِ کُنار و کبوتر،
تَر، ترکه، توتیا، مَلمَل و کودَری،
غَش‌غَشِ خنده‌ها، کلمات، حرف‌های سرسری.
و کوچ، کرانه‌ها،‌ کوه، سینه‌ریزِ کبود،
و بو، بابونه، فتیر، فرقِ گشوده‌ی رود.


مَرغا، هی مَرغا ...!
ماوای هر چه پسین، هر چه پروانه، هر چه پَرَند،
خراب، خرابِ خوابِ تو می‌روم از گریه‌های بلند............................


سه شنبه 15 فروردین 1391

تا یادم نرفته است بنویسم...

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    



تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب‌های ما سال پربارانی بود
می دانم همیشه حیاط انجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام
بی پرده... بی پنجره.. بی در... بی دیوار... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است.. من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!




پنجشنبه 10 فروردین 1391

تنهایی خونم.

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


پیوستگی ندارد تداخل بودن های ما..
همین کودکان خیال را هر روز... یکی یکی در گذر از کوچه های محبت کسی گم می کنم..
و عشق هایی که بیوه شدمشان..
و معشوق هایی که سرم هوو می آورند..
فرداها..تجدید چاپ تمام دیروزهایمان است که فقط عنوانش را عوض می کنیم..
هییییییی..
نیک می پندارم نگاه هایش را..
در دفتری که پیاده روی واژه ها را تابلو ندارد..
کلمه ها..گاهی دست به دست..
تکی..
خانوادگی..
به مقصد نامعلومی قدم می زنند..
گاهی هم بلند بلند..وزن موزونی را آواز می خوانند..
وهمیشه خدای مرا دوست دارند..
دعایش می کنند..
گاهی هم متمدن نشده..احساس قابل باروری..زنده به گورش می کنند..
...
هممممم...
نیک می پندارم نگاه هایش را..
صندوق پُست چشم هایم را ببین..
مرا به شب نشینی هیچ آغوش تنهایی دعوت نامه نمی فرستند..
خیالشان شب هایم پر است از لب و لوچه های هزار و یک شهرزاد قصه گو..
و برای همه آرزوهایم چراغ جادو دارم..
هِ...
ساده بگویم..صورتم را کسی از فاصله یک متری فوت نکرد..
من..
درست همینجا..
هر روز دعای بارش بوسه می خوانم..
می نشینم خودم را به قسمت های مساوی تقسیم می کنم..پرت می کنم یکی یکی وسط روزهای عمرم..
می دانم خدا دوباره جمع کردنم را می تواند..
فقط دوس دارم زحمت اش دهم..
شاید..شاید..دلش نیاید سوالم کند...یا کبابم..
...
هییی...
نخندم..
با تو جدی حرف می زنم..
این روزها تنهایی خونم از حد استاندارد پایین تر...مریض شده ام..
و همین تنهایی های کوچکم را با تو سهیم...قسمت می کنم..
تا بهاری باشی ..
و بهاری بمانی
در این پاییز دل ها..


سه شنبه 8 فروردین 1391

قول هایمان.

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    



قول هایمان که قُل قُل از دمای تبخیر آرزو گذشت..کتری واقعیت خالی خالی می شود...
و تو هنوز شکست را نفهمیده.....و عاشقانه را..
نگاهی که به فتح کسی حمله می کند شکست را نفهم می شود..
تو به خیالت شکست خوردۀ این رابطه ای و من..حجوم های تو را با قهقهه درد می کشم..
نمی خواهم خیال کنم درگیرت شدم..
تصور کنم خیال وحشی من!! رام سادگی چشم های تو شد..
و تمام سرزمین تنم را بوسه هایت به تاراج ببرند...هر روز..
قول هایت قُل قُل..از تبخیر گذشته...خواب های مرا تصعید می کند..
چه کنم!!!
مرا به دچار شدگی تو امیدی نیست..
شک..نان نخواسته..سهم دامن های چین چین رقصانم شده..
انگار دستی مرا به چیزی که نمی خواهمش هُل می دهد..
دستی به رد پای دست های خودم...
....
هییییی...
خیال من..چیزی به چگالی همان بود و نبود قبل بینگ بنگ..
پا به توپ خیال کردن را ...فضا می خواهد..
چیزی از کیهان نگاه های تو فراخ تر..
...
هیییی....
ببین..
بی خود تصورم را میان نگاه هایت نچپان..
من تنگی رابطه را طاقتم نمی شود..




دوشنبه 7 فروردین 1391

صدایم کنید

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


زانو‌هایم را بغل میگیرم
خودم را تاب میدهم
و بلند بلند می‌‌خوانم
دلم گرفته بهار
دلم گرفته کجایی‌ بهار ؟
آآاآا ی مردمِ سبز
مردم خوشحال کوچه و بازار
یکی‌ دلش را در زمستانی که گذشت جا گذاشته
بهار را نشانم دهید
حضور برگی سبز را نشانم دهید
دست خسته ی مرا بگیرید
نجاتم دهید از خلوت محزون اتاق های سرما زده یِ این خانه
صدایم کنید
صدایم کنید
خواب مرا به آواز رفتگرانِ همیشه بیدار بسپرید
مرا گرم کنید
تن غریب همیشه مهاجر مرا گرم کنید
مرا به دست آفتاب بسپرید
مرا به ظهر‌های تفتیده ی سیستان بسپرید
دلم گرفته
من عبور نمیخواهم
نمی‌ خواهم وسیع باشم ، تنها ، سر به زیر و سخت
من دلم فصلی نو
تنی‌ تازه
کمی‌ آرامش
من دلم آغوش می‌‌خواهد
من ...دلم ... بهار می‌‌خواهم






یکشنبه 6 فروردین 1391

می‌ دانم

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


می‌ دانم تو خسته ای
می‌ دانم
یک شهر
... با خانه هایش
با آدم هایش
با درخت هایش
با آسمانش
حتی با آفتابش خسته است
باید گهواره‌ها را از کودکانِ این شهر پس بگیریم
ببخشیم به آدم بزرگ ها
ها ا ا ا ا ی آدم‌های خسته
تابتان میدهم
تاب
تاب
تاب
برایتان یک خواب آرام آرزو می‌‌کنم
بخوابید
بخوابید
آرام
آرام
برایتان یک شبِ بی‌ دغدغه آرزو می‌کنم
از آن شب‌هایی‌ که خیلی‌ سال پیش ها
در آغوش مادرانتان داشته اید
از آن شب‌های که صبحش با بوی نانِ سنگک بیدار می‌‌شدید
ها ا ا ا ا ا ی آغوش‌های خسته
برایتان همین یک شب را فراموشی آرزو می‌‌کنم
یادِ من تو را فراموش
یادِ همه ما تو را فراموش
من امشب
تمام دست‌هایِ خسته ی این شهر را نوازش می‌کنم
ناز
ناز
ناز
ها ا ا ا ا ا ا ی چشم‌های خسته
من امشب به جایِ شما زار میزنم
زار
زار
زار
بخوابید
بخوابید
لای
لای 
لای



جمعه 4 فروردین 1391

بانو!

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


بانو!
فراموش کن‌ آدمک‌های برفی را
دل به گرمایِ دست‌هایِ من بده
به گمانم شهرِ سردِ شما
مردِ عاشق
به خود ندیده است
خدا حافظ یخبندان
خدا حافظ روز‌های بی‌ عشقی‌
خداحافظ بانو ی خسته ی من
مردِ شما
این بار
با بهار می‌‌آید





پنجشنبه 3 فروردین 1391

تنها با کمی‌ فاصله...

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    



کمی‌ دورتر از خانه من 
و خانه شما
جایی‌ هست که عمق دوستی مهم است نه طول آن

کمی‌ آنطرف تر
مردم به اندازه انگشتان دست دوست دارند
ولی‌ دوست دارند
و دوستشان دارند

تنها با کمی‌ فاصله از من و شما
همه ، همدیگر را دوست دارند


پنجشنبه 3 فروردین 1391

دلم برایش تنگ شده!

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    

دلم برایش تنگ شده!
برای بازی هایش...
برای عروسک هایش...
برای قهرهای چند دقیقه ای اش...
برای دوستی های بی بهانه اش...
و برای همه آن چیزهایی
که این آدم بزرگ لعنتی ازم گرفت!
...
آیا جایی خواهد بود
که بزرگسالی ام را مفت مفت بفروشم؟






دوشنبه 29 اسفند 1390

وقتی می آی...

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


امشب بغض شکوفه هایم ترکیده است

می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم .

التهاب روزهای انتظار را

خاموشی شبهای بی قراری ام را

و آوای غمناک مرغ عشقم را

پس با تمام وجودت ناله هایم را بشناس

و به خاطر بسپار

لحظه های پریشانی ام را

به یاد کبوترهایم که شعر پرواز سر می دهند ..

نجوای نیلی می بخشم

با خاطره روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگری می دهم

شوق وصال تو دیگر گونه های سرخ نیست

دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند !

گفتی :

وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم

وقتی می آیم که غروب دنیا ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم

هنوز هم آسمان آبیست و غروب دریا غرق در سکون

باورت کرده بودم


جمعه 26 اسفند 1390

خسته ام...

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


خسته ام...

از صبوری خسته ام...

از فریادهایی كه در گلویم خفه ماند...
...
از اشك هایی كه قاه قاه خنده شد...

و از حرف هایی كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!


جمعه 26 اسفند 1390

کس نشنید.

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


فریاد کردم

کس نشنید

کشتی ارباب هنر در آسمان کوفتم

کس نشنید

فرش به عرش دوختم

کس ندید

فریاد من گوش فلک را کر کرد

گوشه ای خود را یافتم

نامید و خسته

در خود گریستم

و بیصدا از درون هقه زدم

افسوس!

به مضحکه گفتند

چه هقه ای!


سه شنبه 23 اسفند 1390

پرکن پیاله را - کین جام آتشین.

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    

پرکن پیاله را - کین جام آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمیبرد

این جامها که در پی هم میشود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب میرباید و آبم نمیبرد ! 


من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره  اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها .......

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد


هان ای عقاب عشق !

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد !

آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد !


در راه زندگی

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله میکشم از دل که : آب .....آب !

دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد !

فریدون مشیری


شنبه 20 اسفند 1390

خودم را به خواب میزنم...

   نوشته شده توسط: شهرام اسمعیلی فرد    


خودم را به خواب میزنم...
من آدمی روی صندلی b16 هواپیما...به ارتفاع عقاب های کودکی ام حسودی ام نمی شود..
به زحمت چند قرص فسقلی...فیل بی خوابی ام خمار می شود....
هیییییی...
بی خوابی ام داستانی و خوابیدنم بدبختی دیگری است..
وسط خواب هایم...
همان سیاهی خالص می اید از دور...
من نفسم بند...
داد زدن هایم ساکت تر از داد و بیدادهای مورچه ها...
و مفهوم حرکت برای ماهیچه هایم انگار معنی نمی شود..
می آید نزدیکتر و من به عمق ترکیب"قبض روح"..جداسازی می شوم..
هیییییییی..
از خواب و خیال که شانس نیاوردیم..
لا اقل تو بیا نگاه مهربانت را بدرقه واژه هایم کن..
خواب هایت را رنگی...و آسمان سقف زدگی ات را نقره ای آرزو می کنم..
بخواب...
شاید تو رویای صادقه ببینی.



تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...